تبليغاتX
رهگذر کوچه سیزدهم !



























رهگذر کوچه سیزدهم !

دنبال یه دنیا خاطره از دست رفته هستم

می دانید این مرد که بوده.. ؟ بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد،تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود.از وی می‌پرسد «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»او با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند؛به زن گفت نه، همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاور و بریز دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که او علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.می دانید این مرد که بوده.. ؟
مرحوم حسین پناهی
روحش شاد
عاشق این جمله شم:
به بهشت نمی روم اگر ، مادرم آنجا نباشد
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 18:32 توسط علیرضا.م| |

گیرم تو راست میگی.تو که رفتی چی میشد خاطراتت رو هم با خودت می بردی.فکر کردی کی هستی.خسته شدم دیگه از خودم.

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:17 توسط علیرضا.م| |

چرا هرکی سالمه تو جامعه میشه عقب افتاده؟

چرا هرکی پلید باشه بهش میگن دارای روابط اجتماعی بالا؟

چرا پاکی جرمه و پلیدی کلاس؟

چرا آدم هایی که هر غلطی میخوان میکنن میشن متمدن و با کلاس و هرکی سالم و آروم زندگی میکنه میشه غار نشین؟

ولی من به غار نشین بودن افتخار میکنیم.کلاسش مال اونایی که فکر میکنن هرزه بازی تمدن میاره و با کلاسی.ادامه شناسنامه من افتخاره چون اصلات پدری منه که نشون میده تمدن روستایی و اصیل کُرد دارم.کلاسش مال اونایی که فکر میکنن اصالت دارن و تمدن اونجوری.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 21:51 توسط علیرضا.م| |

ازآجیل سفره عید چند پسته ی لال مانده است! آنها که لب گشودند خورده شدند! آنها که لال مانده اند می شکنند! دندانساز راست می گفت: پسته ی لال، سکوتش دندان شکن است ...! (زنده ياد حسین پناهی)

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:44 توسط علیرضا.م| |

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم.

یه آهنگ داشتم گوش میدادم خیلی دلم گرفت.افتادم یاد گذشته.......

بیخیال......................

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 16:53 توسط علیرضا.م| |


نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه

 می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:12 توسط علیرضا.م| |

 

سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند.

قیمت ساعت ۳۰ هزار تومان بوده و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن پرداخت میکنند

تا آن ساعت را خریداری کنند…

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت ۲۵ هزار تومان بوده.

این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان

شاگرد ۲ هزار تومان را برای خود بر میدارد

و ۳ هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان)

حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کرده اند . که ۳*۹ برابر ۲۷ میشود

این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است میشود ۲۹ تومان

هزار تومان باقیمانده کجاست ؟

طراح سوال : دکتر حسابی

جواب

معما تا جایی که شاگرد دوهزار تومان رو برای خود و سه هزار رو به آنها پس میدهد درست است اما مشکل اینجا وجود داره که وقتی نفری ۱۰۰۰ میگیرن در واقع نفری ۹۰۰۰ تومان پرداخته اند که ۹۰۰۰*۳=۲۷۰۰۰ و + ۲۰۰۰ میشه ۲۹۰۰۰ تومان!!!!

اشتباه همین جاست که نباید ۲۷ رو با ۲ جمع کرد و درواقع باید آنها رو از هم کم کرد.(۲۵+۲ تومان پول شاگرد =۲۷)

یعنی سه نفر ۳۰۰۰۰ تومان پول دادند که سه هزار تومان رو شاگرد به آنها برمیگرداند پس آنها ۲۷۰۰۰ تومان دادند که ۲۰۰۰ تومان رو شاگرد برداشته و ۲۵۰۰۰ هزار تومان رو بابت پول ساعت پرداخته اند. به همین سادگی

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:59 توسط علیرضا.م| |

بازم مثل همیشه نیستی.بازم مثل همیشه یه مدت پیدات میشه باز میزاری میری.خیلی بی معرفت شدی ولی من عادت کردم.تنهایی هام با خیالت پر کردم.همینکه میدونم خوبی واسم یه دنیا میرزه.
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 19:51 توسط علیرضا.م| |

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

دکتر شریعتی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 19:53 توسط علیرضا.م| |


 


غنچه اي از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد


                خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد


                               خار رنجيد ولي هيچ نگفت


            ساعتي چند گذشت...


                             گل چه زيبا شده بود!


                                           دست بي رحمي آمد نزديک


           گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک


             آن خار در آن دست خليد


                                            و گل از مرگ رهيد


                 صبح فردا که رسيد:


                                     خار با شبنمي از خواب پريد


                        گل صميمانه به او گفت:


 



        _ ســــــــــــــــــلام  _

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:18 توسط علیرضا.م| |